|
|
|
|
|
دکتر گفت "امکانات مالی نیز لازم است؛ منتهی مهم ترین عامل نیست. اگر درست فکر کنید می بینید که برعکس آنچه پنجاه سال پیش به این طرف گفته اند، پول و امکانات مالی ساده تر از همه چیز به دست می آید. آنچه ناقص است و آنچه رفته رفته ناقص تر خواهد شد عبارت است از... عبارت است از بقیه." ... جرئت نکرد کلمۀ محبت را بر زبان بیاورد. سبرون، ژیلبر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:48 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک دوست داشت پدربزرگش را هنگام خاله بازی "شوهر" صدا کند. پ.ن. با لحن و صدای یک دختر بچه سه ساله بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:32 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
در کتابخانه نشسته ام، موسیقی آرامی در گوشم زمزمه می کند و شعر "فتح مکه" حسان بن ثابت را ترجمه می کنم. دخترک به من شکلات تعرف می کند، بر می دارم. چندان میل ندارم، بیشتر دلم چای می خواهد. اما طعمش بر زبانم یک دنیا خاطره می ریزد به ذهنم. مزۀ دوست داشتنی "after eight" و یک شادی کوچک که روزم را ساخت. دهم آبان ماه پ.ن.1. تافی "آناتا" با کاغذ سبز رنگ. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:8 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان زندگی پسری که "عقب ماندگی خفیف" دارد در کنار داستان زندگی همۀ آنهایی که در کنار اویند. شبی چند صفحه بیشتر نمی خوانم مبادا زود تمام شود. اما، من شما را دوست می داشتم سبرون، ژیلبر؛ مهدوی اردبیلی، محمد حسن _ یوسفی، غلامحسین؛ انتشارات توس؛ چاپ اول، 1362 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:43 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
* ... دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی * من بازيگر ماهرى بودم... اما... وقتى تو قواعد بازى را ناديده گرفتى... من دست از بازى کشيدم.... * می دانید دفتر خاطرات مادر دخترک را پیدا کردم؟ آنجا که از کودکی های دخترک نوشته است! * ممنونم از همه ی آدرس هایی که معرفی کردید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:41 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک دوست داشت ظهرها که همه جا ساکت بود، چند تا لیمو عمانی بردارد، بنشیند کنار آن پنجره ی قدی اتاقش، پوست خشک لیمو را بشکند و پره های قهوه ای رنگ و ترشش را بمکد. پ.ن.1. الان هم دلم برای مزه ی ترشش ضعف رفت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:19 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:3 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
خانمی که کنار من است خیلی آرام عطسه می کند. خانمی که جلو نشسته با هیجان برمی گردد و می پرسد: "شما عطسه کردید؟ چند تا؟" بعد که جوابش را گرفت با آرامش گفت: "آخه من به صبر اعتقاد دارم!"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:25 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت مگر مرا که همان عشق اول است و زیادت گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان گرم به گوشۀ چشمی شکسته وار ببینی بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا؟ مرا هر آینه روزی قتیل عشق ببینی اگر جنازه ی سعدی به کوی دوست برآرند پ.ن. آقای سعدی! روزم را ساختی. دستت درست! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:43 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک سه ساله عقب ماشین نشسته است و مدام بهانه می گیرد. عاقبت مادرش او را در آغوش می گیرد و از ماشین پیاده می شود. آن طرف جوی آب، بر زمین می گذاردش و می گوید: "ما رفتیم" سوار ماشین می شود به امید آنکه دخترک کمی بترسد و عذر بخواهد. اما دخترک شانه بالا می اندازد و پشتش را به ماشین می کند و در خلاف جهت قدم برمی دارد. بابا گاز می دهد تا او را مطمئن کنند که می روند اما دخترک سرعتش را زیاد می کند. مامان پیاده می شود و او را در آغوش می گیرد و به ماشین باز می گرداند. پ.ن. حقیقت این است که دخترک دوست دارد قیافه ی مادر و پدرش را در آن لحظه تجسم کند و بخندد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:35 توسط رامک
|
|
||